جدایی   

جدایی و ماجرای حقی که به حق دار رسید.

این روزها حوصله حرف زدن ندارم ولی گفتن این حرف تا همین الان هم خیلی دیر شده...

متشکرم آقای فرهادی... 

از طرف ما که یک روزی همسایه طبقه پایین شما بودیم 

لینک
سه‌شنبه ٢٧ دی ،۱۳٩٠ - مسافر

   ال روایت می کند.. من مرده ام   

همون شبی که خودت رو اون شکلی از من گرفتی تا همین امروز همش فکر می کردم که خودت برمی گردی که تو هم هر چند مثل خودم زیادی مغروری و حتی گاهی مثل خودم غرورت را به خودت و به همه چیز ترجیح می دهی، بر می گردی ولی امروز که از جلوی پنجره تان رد شدم و سرم را بلند نکردم که جای خالی ات را ببینم فهمیدم که مردم، آدم مرده که دلسوزی نمی خواهد، آدم که می میرد تازه راحت می شود. 

من مردم و راحت شدم، از امروز تا آخر دنیا... هیچوقت برنگرد.

لینک
دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳٩٠ - مسافر

   فیس.. بوک   

 آخرین بار فکر می کنم  توی حیاط خانه آنها فیس تو فیس ، ایز تو آیز، نه او سلام کرد نه من! یک غریبه تمام معنی.شاید هم بعدش جلوی یکی از تالارهای عروسی  یا رستوران های بعد مراسم  ختم ،که آدم کسانی را می بیند که سال تا سال نمی بیندشان. 

قبل ترهایش دوست بودیم با هم خیلی، خیلی چیزها راجعبش می دانستم، همه را خودش گفته بود خوب دوست بودیم با هم، خیلی..

امده توی فیس..بوک ادم  کرده !! قیافه ام شکل علامت تعجب است. این کار به زعم من دو دلیل می تواند داشته باشد یا می خواهد خودش را به من بنمایاند یا دلش می خواهد از روزگار حالای من بیشتر بداند. هر کدامش که باشد ملالی نیست برای من که اصلا فیس .. بوک باز نیستم. تاییدش کردم. اگر دلخوشی مردم این چیزهاست ، من مانع دلخوشی کسی نمی شوم.

 

لینک
دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳٩٠ - مسافر

   من بزرگ شده ام   

در این فرایند بزرگ شدن یاد گرفته ام حرفهایم را همان بزنگاهی که باید بزنم، بزنم. دیگر خیلی وقت است که نمی ترسم از گفتن بعضی حرفها...

این روزها یک آدمی پشت و پناهم شده که خدا می داند هرگز حتی فکرش را هم نمی کردم. می دانستم قدری دوستم دارد ولی نه اینقدر. این روزها یکی را پشت سرم احساس می کنم که پدرم نیست، برادر نداشته ام هم نیست اما مردانه ایستاده و کارهایی برایم می کند که حتی فکرش را هم نمی توانستم بکنم و من همه اینها را نگه می دارم یک روزی یک جایی برای خودش، برای دخترش، جبران می کنم، من همه اینها را با تمام وجود به خاطر می سپارم و حتما جبران می کنم...

 

پی نوشت بی ربط: همکار قدیمی آمده، کلی احوالپرسی کرده، کلی از دیدمان ابراز خوشی کرده و ما کلی از دیدنش خوشحال شدیم که خدا می داند ولی آن لحظه آخر رفتن یک نفرت عجیبی در نگاهش دیدم که فکر کنم رنگم پرید. نمی دانم در یک آن چه بلایی بر سرمان آمد که با آن نفرت عجیب نگاهم کرد و رفت روبوسی بماند، دست هم نداد و رفت. 

لینک
یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٠ - مسافر

   نیویر برای ما برای آنها ... مسئله ای نیست!   

یک چیزهای هست همه می فهمند ولی من نه!

پرپر خواهرزاده ام اس ام اس داده که هپی نیو یر.. من هم از آنجایی که خیلی آدم ازگلی هستم برایش نوشتم که عید ما که حالا نیست دخترجان عید ما اول فروردین است 21 مارچ. دخترک جواب داده ، حساس نشو، عید برای همه است، عیدت مبارک...

و من شدیدا حس بدی پیدا می کنم و فکر می کنم که... گند بگیرد این استایل خشک و بی چون چرا را که نمی دانم از کدام جهنم دره ای آمده شده دیفالت من!

لینک
یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩٠ - مسافر

   هندوانه   

شرط می بندم همه آن عنوان بالا نام میوه ی یلدایی خواندید (همه کجا بود؟ همه ای در کار نیست) ولی اشتباه کردید منظورم پستی بود که راجع به یک هندو است... بله ... سوژه خنده این روزهای ما ماجرای یک مهمان هندیست که بیگ باس می بنددش به بیخ ریش من.. غافل از اینکه یارو متاهل است سفت و سخت . ولی فعلن قصد ندارم چیزی بگویم تا با هم بخندیم و بعد من تنهایی بخندم .

لینک
دوشنبه ٥ دی ،۱۳٩٠ - مسافر

   عصرگهان مسافر   

نشسته برای خودم کپ کرده ام یک گوشه به قول دوست تازه از دست رفته ام بق( درست نوشتم؟)کرده ام، این یکی از کارهاییست که همیشه به بهترین نحو ممکن بلدم انجام دهم. 

برای خودم حالت های خاص و سمبلیک بق کردگی دارم که هر از چند گاهی خروج می کنم از این حالتها(اگر بخواهم بگویم که هرازگاهی داخلش می شوم دروغ است این بق کردگی تقریبا همیشگی است ، خودمانیم دیگر به خودم که قرار نیست دروغ بگویم...)

اتفاقا یاد آن مطلب شراگیم زند افتادم با آن کشف جالبش! زند مکعب! هر چند گاهی حرفهایی زد که من از روی خامی باور کردم بعد رفت عین ... چی خلافش را انجام داد ولی اشکال ندارد او که بنده خدا هیچوقت ادعایی نداشته، بعد هم همه ما این کارها را کردیم و می کنیم .. اصلا بحث شراگیم نبود.

من از عنفوان کودکی از آن جایی که خودم یادم هست یک بچه ای بودم بق کرده، از اینها که هر دو لپشان همیشه پر باد است به قول عزیزترین خدابیامرز پمپ باد و قبلش هم که یادم نیست عکسهایم هست که باد کرده ام و حالا هم همینم، زند مکعب من این است و نتیجه اش هم شده  یک آدم بق کرده ی ... بقیه اش هم بماند، حالا خیلی لازم نمی دانم یک جا خودم را عین ..چی از چشم بیاندازم..

بقیه اش را یا خودتان تا حالا فهمیده اید که من چه آدم پویی هستم یا  به خاطر این خودشناسی عجیب و غریب به تازگی به آن دست پیدا کرده ام، خودم خواهم گفت

* پو هم که می دانید همان گه خودمان است.

لینک
یکشنبه ٤ دی ،۱۳٩٠ - مسافر

   یلداترین یلدا   

 

از چهارشنبه شب شروع کردیم به خوردن و جمعه شب به ضرب گلوله متوقفمان کردند. هر سال یلداهای فراموش نشدنی داریم و امسال را به سبب طولانی شدنش فراموش نشدنی کردیم. چهارشنبه شب همگی تشریف مبارکمان را بردیم منزل عروس جدید خاله... روزگار است دیگر آدم را می کشاند می برد جاهایی که دلش نمی خواهد.. هر چند مهمان خاله بودیم و فامیل جدیدشان از ما پذیرایی می کردند، عکس می گرفتند کلی احساس سلبریتی گری بهمان دست داده بود ..شب بعدش را خانه خودمان درمحضر خواهران گرامی سپری کردیم از آن خوش خوشان های خیلی عالی.. بعد از شام بچه ها روی دور جک گفتن افتاده بودند روده بر شدیم از خنده ...

شب بعدش هم همان جمع بود با اندکی کسری.

تفال هم زدیم.. به قول شاعر خوب اومده مبارکه...

لینک
شنبه ۳ دی ،۱۳٩٠ - مسافر

       

نمی گویم کشان کشان، ولی بردندم جایی که نمی خواستم بروم. دیدن کسانی که دوست نداشتم ببینمشان. رفتم، رفتنم زهر مارم شد. یکی نشسته بود درد و دل می کرد، بی محابا حرفهایی می زد که توهین مستقیم بود به من... من اما نشسته بودم نگاه می کردم.

درد و دل طرف به جایی رسید که حال مادر بد بود، بدتر هم شد، که بردیمش بیمارستان... اورژانس... حالم از این شب نشینی های این مدلی بهم می خورد. انگار که تعهد داده ایم بعضی کارهای خطی را انجام بدهیم.

تهش این بشود که برویم . بدن مادرمان را روی تخت بیمارستان ببینیم. دلمان بلرز، بغضمان بترکد بنشینیم عین ... یک گوشه ای عر مان را بزنیم و تهش هم به سلامتی بگوییم و  گور بابای دختره .... که از توی پارک جمعش کرده اند....

ای بابا...

من تحمل این حرفها را ندارم.. این واقعیت سخیفی است که این روزها دچارش هستیم .

لینک
چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳٩٠ - مسافر

   ...   

از خانه آمده ام بیرون... لباسهای گرم پوشیده ام، انگار نه انگار که 12 آذر است. گرم گرمم..

کاری به کسی ندارم.. قبلا هم گفته بودم که سربه زیرم خیلی.. خجالتی نه ... سربه زیر

گاهی پاهای مردم را می بینم از کنارم رد می شوند..

در خیال خودم غوطه می خورم... گند بگیرد دنیای این روزهایم را واقعا... فامیل را که گذاشته ام کنار، یک عادت گندی دارم، یک اتقاقی می افتد دلخورم می کند یاد همه اتفاقات آن شکلی می افتم که مسببش همین آدمها بوده اند یک روزی..

فامیل را بی خیال شده ام، از دخترخاله گرفته که عزیزترینشان است تا آن بی اهمیت ترینشان.

یاد خیلی چیزها افتاده ام این روزها، و به یک نتیجه قطعی رسیده ام،

 گور بابای فامیل..

گور بابای دوست و رفیق..

گور بابای همه... گور بابای من

من جواب تلفن هیچکس را نمی دهم.. جواب کامنت هم نمی دهم.. جواب خودم را هم نمی دهم..

لینک
شنبه ۱٢ آذر ،۱۳٩٠ - مسافر