برف می بارد پولک پولک   

چند روزی است تهران برف می بارد، پولک پولک

و همچون گذشته ها خدا شده ام. برف که می بارد من خدا می شوم.

آرام و مهربان، دست و دلباز و رئوف، بخشنده اما دور... خیلی دور

نمی دانم  چه سحری در برف است که اینطور خدا می کند، زمینی ترین، زمینی را،

می دانی! خدا شدن هم حالیست برای خودش. حال خوشی است.

قلب آدم را صاف می کند، روح آدم را پرواز می دهد و چه آرامش عجیبی دارد این خدا گونگی...

برف می بارد پولک، پولک و من دوباره برگشته به خانه ای که همیشه مسافرش بودم، آمده ام اما دانا.

همچون گذشته بی پروا ...

سلام خانه، سلام.

لینک
۱۳٩٢/۱۱/۱٥ - مسافر

   اینجا خانه من است.   

 

اول و مهم تر از هر چیزی، آرزو مهمترین آدم زندگی من است، خودش می داند و می خواهم اینجا هم بگویم تا بهتر بداند که همیشه تا این لحظه مورد اعتماد ترین، خوش فکر ترین و دوست داشتنی ترین کسی بوده که می توانستم به عنوان دوست داشته باشم. تنها و بزرگترین ضعف دوستی ما هم به قول خودش همین فامیل بودن است. اگر این فامیلی نبود ... شاید همه چیز خیلی بهتر می شد.

 

با اینحال آرزو یا همان دخترخاله که شما می شناسید بهترین دوستی است که هر کسی در تمام عمرش می تواند داشته باشد. 

 

2- از همان روز اول هم گفته بودم اینجا را هر کس و... قرار نبود بخواند. همین است که من از اینجا نقل مکان می کنم.

 

3- هر آدمی برای بزرگ جلوه دادن خودش دشمن نیاز دارد، هر چه دشمن بزرگتر این مهم جلوه دادن هم پر رنگ تر...

 

4-در این مورد به خصوص تنها کاری که از دستم بر می آید ترحم است.

 

5- کامنت نگذارید، چون اینجا وبلاگ من است و دلم می خواهد بگویم نظرتان را برای خودتان نگه دارید.

 

زیاده عرضی نیست فقط... به قول شاعر...

 

 

 

من دیگه دوستت ندارم ..ببخشید! 

 

 

 

 


لینک
۱۳٩٠/۱۱/۱٩ - مسافر